تک بیتی ب

رای من همین خوبه که از هرکی تو رو دیده

شبی صد بار میپرسم ازم چیزی نپرسیده؟

 

برای من هـمیـن خوبه بـدونی بـی تـو نابودم

اگه جایی ازت گفتن،بگم من عاشقش بودم

   



بشدی و دل ببردی و به دست ِ غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی....

س از تیر آه من که چون شد گرم نالیدن

دلدیوانه

     ی من دوست از دشمن نمی داند


به من گذار که لـب بر لـبـش نهم ای جـام

تو، قدر بوسه ی آن نوش لب چه میدانی!!

 



بـگـذار کــه در هــا همـگی بستــه بمــاننـد 

وقتـی کـه نگاهی نگران پشت دری نیست


 


بدا به حالت ان مجرمی که روز حساب

به قدر یک شب هجر تواش عذاب کنند

 

 



بپرس این دست های هرزه ی آماده ی چیدن

کـجــا بـودنــد وقتــی کالی ات را تــاب آوردم؟

   

 
بی تو آن ظلمی که شادی کرد با من؛غم نکرد!

گـریــه هـم یـک ذره از انـدوه هـایـم کــم نـکـرد!

 

 


 


به غیر از مرگ فرجامی ندارم

سرآغاز و سرانجامی ندارم

مرا دیوانه ات نامیده بودند

نباشی بعد از این نامی ندارم

 



بیـسـتون هـیچ، دمـاوند اگر سد بشود

چشم تو قسمت من بوده و باید بشود


 


برخیـز دلبـرا که در آغـوش هـم شویم

کان یار یار نیست که اندر کنار نیست


بدست آور دلِ مــن را ، چه کارت با دلِ مردم

تو واجب را به جا آور  ،رها کن مستحب ها را

با دشمنان چشم چران صلحِ من بس است

وقتی که چشم های تو بیت المقدس است

 

با تو مرا سوختن اندر عذاب

به که شدن با دگری در بهشت

بوی پیاز از دهن خوبروی

نغز تر آید که گل از دست زشت

 

به پیش شمع اگر پروانه سوزد نیست دشوارش

 

چه باک از سـوختن آن را کـه بر بالیـن بود یـارش 

 

بی عشق زیستن را جز نیستی چه نام است

یـعـنـی اگـر نـبـاشـی کــار دلــم تـمــام اسـت

بــا رفـتـن تـــو از دل، سـر بــاز مـی کـنــد بــاز

آن زخـم کهنـه ای کـه در حــال الـتـیـام اسـت

   


بصـورتـی کـه تـویـی کـمـتـر آفـریـده خـدا

تو را کشیده و دست از قلم کشیده خدا

   



بگــذار تا ببینمش اکنون که می رود

ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای؟

 

 

 


به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم

بدل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم


 


با عزیزان در نیامیزد دل دیوانه ام

در میان آشنایانم ولی بیگانه ام

 



ببین کرامت میخانه را که زاهد رفت

پی خرابی میخانه و خراب آمد.

 

 

 


بی تو امشب گریه هم با من غریبی می کند

دیده بر راهنــد چشــمانـم کــه باز ایی هنــوز

به خانه اش روم ایــن کنــم بهـانه خویش

که مست بودم و کردم خیال خانه خویش

 


بـرج ویـرانـم ، غبار خویـش افشـان کـرده ام

تا به پرواز آیم از خود ،جسم را جان کرده ام

 


باز عشق تازه ای آمد که شب ها تا سحر

از نوای های های گریه بی خوابم کند


 


باکم ز ننگ نیست که مستم گرفته اند

داغم از این که شیشه ز دستم گرفته اند

 



بر انم گر تو باز ایی که در پایت کنم جانی

از این کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی

 



بلای  عشق  را  جز  عاشق  شیدا  نمی داند  

به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را  



بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم!
بهر امتحان ای دوست ، گر طلب کنی جان را
آنچنان بر افشانم ، کز طلب خجل مانی                                                                                                                           

بس ممنونم از دشمن که پیش دوست هر ساعت
بدم می گوید و می آردم هر لحظه در یادش

به آه داشتم امیدها، ندانستم

که این فلک زده هم رنگ آسمان گیرد

 


بی تابم و دل برای دیدار تو تنگ است
تقصیر دلم نیست،نگاه تو قشنگ است


بسان آهویی وحشی بدام تو گرفتارم
و لیکن اندرین صحرا به عشقت تا ابد مانم 


 


بامی به کنار جوی می باید بود
و ز غصه کناره جوی می باید بود
این مدت عمر ما چوگل ده روزاست
خندان لب و تازه روی می باید بود


بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
 وز خوردن آدمی زمین سیر نشد
مغرور بدانی که نخورده‌ست ترا
 تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد

/ 0 نظر / 8 بازدید