لينکستان

❤❤به نـام تـوای آرام جـانم ❤ آبی ترین احســــاس❤❤{مریم}
این وبلاگ برای نوشتن مطالب ادبی و عرفانی میباشد.
ورود پسران اکیداًممنوع حتی شماپسرعزیز{حالگیر}
قدر عاشق به قدر معشوق است{دخترازجنس بلو}
دیگر برای دل سپردن فرصتی نیست{سمیرا}
من ُ دست ِ پُر مهر ِ خدا ُ دل ِ عاشق{نسترن}
راه نرفته برای تغیر هیچگاه دیر نیست{پویا}
می نویسم بد و خوب روی این تخته سیاه
نــــاگــفـــتـــه هـــا ی مــــن/نرگس گل/
دخترای بی جنبه واردنشن!!!{شایان}
نسیم خوش روزهای زندگی{امیر رضا}
آبی باش مثل دریا و به وسعت آسمان
مرا چه به تنهایی و سکوت{شهاب}
من و دلتنگی هام ، تو و نبودن هات
مهمان خاک[kave-sahebnasab]
نیلوفر روزنوشته های من.......
اسپادا چت /مدریت چت نازگل/
با من هم صدا شو{دخترباران}
عکسنوشته های یک عدد زن
پایان تنهایی های من{محمد}
یه بوشهر یه سمل/سملی/
پولکِ احســـــــــاس{مریم}
شک های شبانه{سحر}
♥ساحل عشق ♥{پریسا}
درد دلی با شهدا/مرضیه/
به خدا دنیا خیلی کوچیکه
دل شکسته...{یاسمن}
خلوت من........بونه عزیز
♥♥ℓσυeℓγ DЯξ∂m♥♥
اينجا دانشگاه نيست
کهکشان..{محمدرضا}
تنهای خسته{نیلوفر}
عاشقانه های{اومید}
سایه های زندگی من
آسمان نیلی..{سارا}
barayat mimanam
دنیای مخملی/سام/
اینجا رادیودل/مرجان/
دنیای وارونه {سحر}
فصل فاصله\مسافر/
نقاب عشق/فاطمه/
mashghe ESHGH
رز همیشه عاشق
دفترخاطرات{زهرا/
پناهگاه تنهایی من
تک درخت{نازنین}
مزاج من{ریچی}
..{رها}toinfinity
xانجمن دخترانx
ضد پسر{صدرا}
دلتنگی ها/مژده/
غم نامه ناز گل
sepid O siyah
آروا.......عزیز
(سپیده)star
نقاب عشق
A-Graphic
بیا 2 {رها}
سیب سبز
ماهتیسا
Just love
امیررضا
یار خدا
کنکاس
رودنیا
یاس

قالب وبلاگ


آپلود عکس فایل


آپلود فایل


آمار بازيد

حاصل عشق مترسک به کلاغ

ن

حاصل عشق مترسک به کلاغ

 دستانش مثل همیشه گشاده اما، آن روز، ناتوان بود، چشمانش تیزبین اما نگران و پاهایش ایستاده اما لرزان بود... مترسک، خسته بود...

سالها بود که بوته های سرسبز ذرت را چون فرزندان بیشمار خویش، با آغوشی باز، پاسداری می کرد. سالها بود با سکوت پرمفهوم خود هیاهوی کلاغها را مغلوب خویش ساخته بود. سالها بود که با نگاه پرجذبه اش، هر متجاوزی را از حریم مزرعه دور می کرد...

هیچ پرنده یا حیوان مزاحمی نبود که با دیدن اندام او از دوردست، راه بازگشت پیش نگیرد. مزرعه دار پیر هر از چند گاهی دستی به سر و رویش می کشید و دوباره می آراستش تا که بیش از پیش در پاسبانی مزرعه یاریش دهد.

مترسک اما...

آن روز خسته بود... خسته از اینهمه سکوت و سکون! و بیزار از تنهایی خویش، آرزوی رهایی و پرواز را در سر می پروراند. اینهمه سال، اینهمه عمر، روزها را یک تنه و بی همراه، با نگاهبانی از مزرعه به شب می رساند و شبها را بی چشم برهم نهادنی و آسودنی، به انتظار طلوع صبح می ایستاد. و حال... قلبش لبریز از حسرت و تنهایی بود اما توان آه کشیدنی هم نداشت، که لبهایش با مهر سکوت برهم دوخته شده بود...

تا آن روز به هر کلاغی که به مزرعه نزدیک می شد، به چشم دشمن می نگریست و در پی گریزاندنش بود. اما آن روز... چشمانش گویا تازه بر زیبایی بالهای پرتوان زاغ گشوده شده بود، گویا برای اولین بار بود که پرواز پرنده را به تماشا می ایستاد و با هیجان اوج گرفتنش را در آسمان نیلگون دنبال می کرد...

ناگاه با خود اندیشید: این پرنده که سالهاست دشمن می دارمش و در پی راندنش از مزرعه هستم، چقدر زیباست! سیاهی پرهایش، شبهای آرامش را به خاطرش می آورد و بلندای پروازش، قله آرزوها را. با خود گفت: از اینهمه بوته ذرت که در مزرعه است، چرا باید سهمی به کلاغ نرسد؟ از کجای دنیا کم می شود اگر او هم خود را با اندکی از محصول این باغ سیر کند؟!

و مترسک، عاشق شد... عاشق کلاغ...

از آن روز نگاههای آرزومندانه جای ابهت و نفوذ چشمانش را گرفت، دلش با دیدن کلاغ به لرزه می افتاد و آرزوی همراهی و همصحبتی با او در جانش شراره می کشید؛ و از آنجا که هیچ عاشقی تاب اندوه معشوق را ندارد، هر بار که سایه کلاغ را از دور می دید، خود را به زحمت با یاری باد، لابلای بوته ها پنهان می کرد تا زاغک بدون هیچ واهمه ای خوراک روزانه اش را تامین کند.

روزها در خفا می ایستاد و تنها نظاره گر حمله کلاغها به بوته های سرسبز ذرت می شد، پرندگانی که هر روز بر تعدادشان افزوده می شد، در مزرعه صدایی نبود جز غوغای کلاغها... چرا که مترسک دیگر پاسبان بوته ها نبود، عاشق کلاغ بود!

و اینچنین ...

حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه بود...

آپلود عکس , آپلود دائمی عکس آپلود عکس

دسته بندی : حاصل عشق مترسک به کلاغ
تاريخ: ۱۳٩٠/٧/٢۸ - ٧:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده: امین مهری | نظرات: ()