چه میشود........التماست نمی کنم

zh938l48449mk47sehmi.jpg


آن زمان که با فریادی از  سکوت .. مرا می نگری ..
باور میکنم که عشق را در همین نزدیکی ها یافته ای  ..
از تو می پرسم ..
محبوب من .. در چه حالی ..؟
سرخ میشوی .. و سر به زیر می اندازی.. تا بارش چشمان زیبایت را نبینم ..
و آنگاه .. به نقطه ای خیره میشوی  و میگویی : رو به راهم ..
کمی این پا و آن پامی کنم .. و با بغض به تو می گویم :
رو به کدام راه داری که رهگذری عاشق را در کنارت  نمی بینی !؟

 

چه میشود

 

 

التماست نمی کنم

هرگز گمان نکن که این واژه را

در وادی آوازهای من خواهی شنید

تنها می نویسم : بیا

بیا و لحظه ای کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

نگاه کن

ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود

ساعتی پیش

این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

حالا هم

به چراغ همین کوچه ی کوتاهمان قسم

بارش قطره ای از ابر بارانی نگاهم کافی ست

تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی

اما

تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین

بیا و امشب را

بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

مگر چه می شود

یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟

ها ؟

چه می شود؟

 

 

 

شانه هایم

 

 

شانه هایم را به تو قرض نخواهم داد ..


چون زیر بار رنج عشقت ..


پینه های قطوری را در آغوش گرفته اند ..


اما اشکهایت را ..


بر کویر سوخته ی دلم ببار ..


بگذار دلداری را بدون سوال و جواب تجربه کنم ..

 

زندگی بافتنقالیست

نه همان نقش و نگاری کهخودت

می خواهی

نقشه از اوست که تعیین کرده

تو در این بین فقطمی بافی

نقشه را خوبببین!

نکند آخر کار

قالی زندگیت را نخرند؟؟!!

آپلود عکس , آپلود دائمی عکس

دسته بندی : شانه هایم، عشق، تنها، غم
تاريخ: ۱۳٩۱/٢/۱٤ - ٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده: امین مهری | نظرات: ()