معرفت تو............معرفت تو

خستــــه ای

 

آنقدر خسته که نای نوشتن نداری!

دل منم خسته تره

آنقدر خسته که نای شکستن نداره!

من و دلم با هم خسته ایم!

ای خدای خسته دلان،به من و دل خسته ام، به او و دل خسته اش !!!!!!

آرامشی ده

آرامشی همیشگی،

و برای من !!!!!

آرامشی از جنس مرگ.....

 

 

معرفت تو

در رویا هایم  تو را می بینم ..

 

 که بر بلندای ارزوهایم حکم میرانی  ..

 تا با  آبشار گیسوانت ..

 اسبهای خیالم را به پرواز دیگر ی ببری ..

 اما ..

  نگاه از من پوشیده میداری ..

 تا در آینه ی سیمایت  ..

 سیاهی روی خود نظاره کنم  ..

 و من ..

 

 که در خلوت خویش فرو رفته ام ..

 تا بربخت سیاهم لعنت فرستم ..

 اما همواره نگاه گریانم را ..

 در حصار اشگ به زنجیر می کشم  ..

 تا دگر بار ..

 بر دریای معرفت تو چشم گشایم ..

حکایت روگارز

 

 

از ماه

لکه ای بر پنجره مانده است

از تمام آب های جهان ...

قطره ای بر گونه ی تو

و مرزها آنقدر نقاشی خدا را خط خطی کردند

که خون خشک شده

دیگر نام یک رنگ است



از فیل ها

گردنبندی بر گردن هایمان

و از نهنگ

شامی مفصل بر میز



فردا صبح

انسان به کوچه می آید

و درختان از ترس

پشت گنجشکها پنهان می شوند

 

تعبیر یک رویا

 

 

در ویرانه ی دلم

به نظاره آسمان نشسته ام

ماه آغوش گشوده است

گویی مرا فرا می خواند

آنسو

در فراز آسمان خیالم

ستاره ای درخشان

نجوای عاشقانه ای با ماه دارد

نجوایی برای نجات زمین !!!

نجوایی برای رهایی هزاران هزار تن چون من

رهایی ویرانه های وجودم

آری....

اینجا آسمان غوغا می کند

و زمین .....

زمین تازیانه تاریخ را به رخ می کشد

اینجا ویرانه ها نیز زنده اند

ویرانه ها در پی تاریخ

زندگی را فریاد می زنند

اینجا همه در انتظارند

در انتظار فجری صادق

آنسوتر

درختی فرسوده

در جوار طغیانها .... ناملایمات و سختی ها ...!!!!!

رنج پایانی ندارد

ملودی درونم می نوازد ...

آهنگی درام از تجلی رنج

زمین

زمین ....مادر طبیعت ..

می بخشد ... عصاره ی وجودش را

ریشه های درخت ..ریشه های زندگی ...ریشه های وجودم

جانی دوباره می یابند

آغازی نو ...حرکتی مداوم .. به سوی نور ...

به سوی نجات ...به سوی تداوم هستی

(سکانس )آخر

آزاد ی.. رها یی... و زندگی ...

آری .....

زندگی جریان دارد .. جریانی مداوم ...

این لحظات .......تداعی تولد دوباره ی حیات

نمایش پایان می یابد

اما این احساسات رقیق جریان دارند

تو ...من .... هستی .... آزادی ... آزادگی

کابوس رهایی ندارد

پنجره ای رو به آسمان .. قفلهایی بر پنجره !!

این بالا بر فراز ویرانه های وجودم

موذن اذان می گوید

زهره می درخشد

گویی آزادی را فریاد می زند

ونوس من لبخند می زند

و ماه مهرش را .. روشناییش را ....نثار می کند

نثار راه پر پیچ و خم این کابوس ....

تا رهایی یابم

آری

کائنات دلربایی می کنند

و آواز عشق می سرایند

وحدتی برای کشف گسلها وتلاطم های وجودم

این منم

منی طغیانگر ... خسته ...در انتظار فجری صادق

این ...منم .. مرا دریاب

 

 

آپلود عکس , آپلود دائمی عکس

دسته بندی : معرفت تو، خسته، روگارز، تنها
تاريخ: ۱۳٩۱/٢/۱٤ - ٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده: امین مهری | نظرات: ()